X
تبلیغات
نقدستان - جيم جارموش(1)

نقدستان

نقد سینما

جيم جارموش(1)

جيم جارموش

 

جيم جارموش در 22 ژانويه سال 1953 در آكرونِ اوهايو به‌دنيا آمد. تحصيلاتِ متوسطه را در دبيرستانِ «كاياهوگا» گذراند، و بعد از آن به دانشگاه رفت. حدود يك سال در رشتة روزنامه‌نگاري تحصيل كرد، و سپس به‌دليل علايق‌اش به شعر و ادبيات در رشتة ادبياتِ دانشگاه كلمبيا به تحصيل ادامه داد. در سفري تحصيلي به پاريس فيلم‌هاي مهمي در «سينماتِك فرانسه» ديد، و آثارِ برجستة «موج نو»ي سينماي فرانسه و فيلم‌هاي فيلم‌سازانِ پّرآوازه‌اي همچون كنجي ميزوگوشي، ميكل‌آنجلو آنتونيوني، ژان لوك‌گدار، فرانسوا تروفو، ‌آكي‌را كوروساوا و ياسوجيرو اُزو را ديد، و از آن پس جادوي سينما رهايش نكرد. پس از بازگشت به زادگاهش در مدرسة «تيش» در رشتة فيلم و سينما تحصيل كرد، و با حضور در كارگاه درسِ فيلم‌سازِ محبوبش (نيكلاس ري) به آموختن ادامه داد. از همين سال‌ها با ويم وندرس آشنا شد و با او ‌به‌هم‌كاري كرد. بعدها نيكلاس ري و ويم وندرس در ساختنِ نخستين فيلمش به وي ياري رساندند.
جيم جارموش يكي از مهم‌ترين و در عين‌حال معترض‌ترين فيلم‌سازانِ معاصرِ سينمايِ امريكا است كه از سّنت ديرپا و پّربارِ فيلم‌هاي اروپايي، كه در «سينما تك» پاريس ديده بود، تأثير گرفته است. او علاقه‌اي به جريانِ رايج و عموميِ سينمايِ هاليوود ـ كه عمدتاً شامل فيلم‌هايِ سطحيِ سرگرم‌كننده و متفنن هستند ـ ندارد، و موضعي انتقادي و هجوآميز در برابر اين فيلم‌ها و سازندگان‌شان اتخاذ كرده است.
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
من با اين اعتقاد وارد كارِ سينما شدم تا فيلم‌هايي را كه دوست دارم بسازم، به‌همين دليل به سراغِ تهيه‌كننده‌ها و سرمايه‌گذارهايي مي‌روم كه از اين زاويه به‌كارِ من نگاه كنند. هرگز با پول يا چيزهايي كه هاليوود براي تحت‌تأثير قرار دادنِ فيلم‌سازان به‌كار مي‌برد، نظرم را عوض نمي‌كنم. اين مبادله‌اي است كه حتي اگر بخشي از آن‌را بپذيريم بايستي همان نگاه تجاري را كه پيامد آن است اِعمال كنيم، و من اعتراف مي‌كنم كه آدم مناسبي براي اين‌كار نيستم. بنابراين قاعده‌اي را براي خودم قايل شده‌ام و مي‌كوشم براي ساختنِ فيلم‌هايم از سرمايه‌هاي امريكايي‌ها بهره نبرم، چون پيامد آن اين است كه بلافاصله انبوهي از تغييرات را در جزيياتِ فيلم‌نامه، تركيبِ بازيگران و ساير موارد بپذيرم، و اين‌كار واقعاً باعث مي‌شود نتوانم آن‌طور كه مايلم كار كنم. چون هيچ‌وقت به سرمايه‌گذارانِ فيلم نمي‌‌گويم چه‌طور امورِ تجاري و كسب و كارشان را پيش ببرند، بنابراين اجازه نمي‌دهم آن‌ها هم به‌من بگويند چه‌طور فيلم بسازم. البته اعتراف مي‌كنم كه خوش‌اقبال بوده‌ام كه با اين روش تا كنون سرمايه‌گذاراني براي ساختنِ فيلم‌هايم پيدا كرده‌ام. فيلم‌هاي جارموش فاقد جذابيت‌هاي بصري و ترفندهاي فيلم‌هاي هاليوود هستند، و ارتباطي به‌ دروغ‌پردازي‌هاي فيلم‌هاي هاليوودي ندارند. از نظر جارموش امريكا كشوري است متشكل از آدم‌هايي با فرهنگ‌هاي متفاوت؛ آدم‌هايي كه هر كدام پيرو فرهنگ‌هاي خاص خود هستند و از آيين‌ها و رسومِ متفاوتي تبعيت مي‌كنند. فيلم‌هاي جارموش بازتاب اين فرهنگ‌هاي گوناگون‌اند. جارموش در سبك بصريِ خود از سادگي و عنصرِ ايجاز و حذف استفاده مي‌كند، و شخصيت‌هايش با كم‌ترين گفت‌وگو و اجتناب از پّرگويي خود را مي‌شناسانند. تبعيت از همين شيوه او را در زمرة هنرمندانِ «مي‌ني‌ماليست» قرار داده است.
اغلبِ فيلم‌هاي جارموش مبتني بر مؤلفه‌هاي سينمايِ پّست مدرن ساخته شده‌اند، كه در آن‌ها شيوه‌هاي كلاسيك و قرن نوزدهميِ درام و روايت و شخصيت‌پردازي و گفت‌وگونويسي كنار گذاشته مي‌شود، و ساختارِ اپيزوديك، روايت عيني، ايهام و ابهام، تمركز بر شخصيت اصلي و يك‌دو شخصيت فرعي، اغراق و هجو، پايان‌بنديِ باز و سيّال و مانند اين‌ها جزو ويژگي‌هاي آن‌ها است.
جارموش در اين فيلم‌ها بيش و پيش از آن‌كه داستاني جذاب و نظرگير را براي مخاطبانِ خود روايت كند، شخصيت‌هايي ساده و دلپذير و دوست‌داشتني مي‌آفريند، كه قادرند، به‌تنهايي، همة بارِ داستان‌هاي پّرماجرايِ فيلم‌هاي كلاسيك را به‌‌دوش بكشند، و بيننده را با‌ خود و ماجراهايي كه از سر مي‌گذراند، يا بر سرش مي‌آورند درگير سازد.
اگر جارموش در تعطيلي دايمي ماجراهاي ساده و بي‌تحركِ جواني را به‌تصوير كشيد كه بدون هدف در خيابان‌هاي نيويورك به‌راه مي‌افتد و روز و شبش را به بطالت مي‌گذراند، در عجيب‌تر از بهشت نسلِ واخورده و ازخودبيگانه‌اي را محور و مضمونِ فيلم خود قرار مي‌دهد كه سه شخصيت اصليِ فيلم (يعني ايوا، ويلي و ادي) نمايندگان آن‌ها هستند؛ آدم‌هايي كه همواره در حاشيه زندگي كرده‌اند، و مأمن و سرپناهي نداشته‌اند.
جارموش گفته است: در دورة جنگ سرد، تجسم و تصورِ امريكايي‌ها در مورد زندگيِ مردمِ اروپايِ شرقي، فضايي يأس‌آلود و يخ‌زده بود، با آدم‌هايي كه تمام روز را در كارخانه‌ها و كارگاه‌ها با مشقت كار مي‌كردند، و سپس به آپارتمان‌هاي دل‌گير و مّرده‌شان مي‌خزيدند تا در سرما و سكوت شب را به صبح برسانند. جارموش در انتقاد به اين نگرشِ انتقادي مصمم بود در نخستين فيلمش با نامِ عجيب‌تر از بهشت، كه يك كمديِ حّزن‌انگيز و هجوآميز دربارة جامعة صنعتيِ جنوبِ شرقيِ امريكا، با تصاويري سياه‌وسفيد است، اين تصور را به زندگيِ امريكايي‌ها هم تعميم بدهد. جارموش تأكيد دارد كه عجيب‌تر از بهشت بيانية سياسي نيست، بلكه نگرشي جديد نسبت به زندگي در امريكا است. بديهي است كه اگر قرار ‌بود جارموش يك بيانية سياسي عرضه كند، فيلمش را در انتقاد به جامعة سرمايه‌داريِ غرب بسيار صريح‌تر از آن‌چه ساخته بود از كار درمي‌آورد. درواقع انتخاب رنگ سياه و سفيد براي اين فيلم و تعدادي ديگر از فيلم‌هايش به‌نوعي هجو و استهزاي تصاويرِ رنگي و جذابِ فيلم‌هايي است كه فضايي شاد و خرم از جهان غرب تصوير و ترسيم مي‌كنند.
جارموش در عجيب‌تر از بهشت نشان مي‌دهد «دنياي جديد» و «بهشت موعودِ» مهاجرانِ مجارستاني، كه در آرزوي سعادت به ينگه‌دنيا پناه آورده‌اند، چيزي جز ناكجاآبادي خاموش و ساكت و يخ‌زده، كه همه چيز در آن متوقف و از حركت بازمانده، نيست. (مكث كوتاه) عجيب‌تر از بهشت نمايشِ روزگارِ تلخ و غم‌بارِ آدم‌هايي است كه با محيطي كه در آن ساكن هستند تجانسي ندارند، و روابط‌شان با يكديگر سرد و عاري از عاطفه است، و در برابر هم كم‌تر احساسي از علاقه ـ يا حتي نفرت ـ از خود نشان مي‌دهند. نماهاي فيلم بلند و طولاني و در فضاهاي بسته و محدود فيلم‌برداري شده‌اند، و هر نما با حل شدن و فرو رفتن در سياهي، به نمايِ بعدي پيوند زده مي‌شود، تا به‌زعم جارموش «دنياي جديد» و «بهشت موعود» آدم‌هاي مهاجرِ او رنگي جز سياهي نداشته باشد.
جارموش در پاسخ به‌اين پرسش كه بسياري از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي او افرادِ خارجي هستند، و چه احساسي دارد از اين‌كه امريكا را از زاوية ديد يك مهاجر مي‌بيند؟ چنين گفته است:

 

نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
چند مسئله وجود دارد. اول اين‌كه امريكا را خارجي‌ها به‌وجود آورده‌اند، و اين‌كه بومياني هزار سال در اين‌جا زندگي كرده‌اند؛ اما سفيدپوستانِ اروپايي همواره سعي داشته‌اند نسلِ آن‌ها را نابود و منقرض كنند. من دو رگه‌ام: هم خونِ ايرلندي، هم خونِ كولي‌هاي چك، و هم خونِ آلماني در رگ‌هاي من جاري است. همة سرزمينِ امريكا يك فرهنگِ آميخته دارد، و اگر چه سياست‌مدارانِ امريكايي بسيار تلاش كرده‌اند اين قضيه را منكر شوند؛ اما اين وضعيتِ واقعيِ امريكا است. نكتة ديگري كه مرا به‌اين كار مشتاق مي‌كند، اين است كه من به سفر كردن عشق مي‌ورزم، و دوست دارم در مكان‌هايي باشم كه از نظرِ فرهنگي برايم تازگي داشته باشد، و حتي معنايِ حرف‌هاي آدم‌ها را هم متوجه نشوم؛ چون در اين صورت راه بر هر تصوري باز است. سعي مي‌كنم با تصوراتم به عمقِ موضوعات پي ببرم؛ اما مطمئنم در تفسير آن‌ها و فهم‌شان به خطا رفته‌ام. براي من، تصوراتم دربارة پديده‌ها يك موهبت است، و از آن‌ها لذت مي‌برم.
جيم جارموش فيلمِ بعدي‌اش (مغلوب قانون) را با هم همان فضاسازي‌ها و قاب‌بندي‌ها، كه به‌صورت سياه‌وسفيد فيلم‌برداري شده، و تصويري كثيف و رخوتناك از جامعة امريكا ترسيم مي‌كند، در امتدادِ خط كليِ داستان و ماجراهاي عجيب‌تر از بهشت و تعطيلي دايمي ساخت.
سه شخصيت اصلي در مغلوب قانون آدم‌هايي سرگشته و پريشان‌ احوال، و در چنبرة قوانين و رفتاري خشك و خشن و خودكامه گرفتارند. جارموش با قراردادنِ آدم‌ها در دو موقعيت زندان و خارج از آن نشان مي‌دهد كه آن‌ها در هر دو موقعيت، گرفتار و سرگشته و حيرا‌ن‌اند، و راهي براي سعادتمند شدن در پيش رو ندارند. بدينسان يك كمديِ سياه عرضه مي‌شود، كه بخشي از آن كابوس و بخش ديگرش افسانه است، و ـ همچون عجيب‌تر از بهشت ـ دنيايي غمگين و مّرده و دل‌فريب را پيش چشمانِ ما قرار مي‌دهد.
جارموش در پاسخ به‌اين پرسش كه بسياري از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي او افسرده و ماليخوليايي به‌نظر مي‌رسند، و او آن‌ها را از كجا اخذ و دريافت كرده؟ چنين مي‌گويد:
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
از تنهايي و افسردگيِ خودم! (اين جمله را به طنز و با خنده مي‌گويد) اين بخشي از زندگي است، و من هميشه حسّ يك بيگانه را در بسياري از زمينه‌ها دارم. مطمئن هستم شما نمي‌توانيد تصور كنيد، چرا؟ اما در برخي زمينه‌ها من به سمتِ طنز، عدمِ ارتباط و سوءِ تفاهم كشيده مي‌شوم. همة اين‌ها با هم آميخته‌اند، و در كنار هم هستند. بنابراين سعي من بر اين است تا به آن‌ها در قالبِ يك شخصيت يا يك فيلم حيات ببخشم.
جارموش قطار اسرارآميز را مانند فيلم اولش (تعطيلات دايمي) و به‌خلاف فيلم‌هاي دوم و سومش (عجيب‌تر از بهشت و مغلوبِ قانون) به‌صورت رنگي ساخت. قطار اسرارآميز فيلمي سه اپيزودي است؛ اما اگر اپيزودهاي عجيب‌تر از بهشت به‌هم پيوسته بودند، داستان‌هاي قطار اسرارآميز متفاوت‌اند، كه مكاني واحد آن‌ها را به‌هم ربط مي‌دهد. قطار اسرارآميز، مانند فيلم بعديِ جارموش (با نام شب روي زمين)، براساس ايدة رخدادهاي متقارن ساخته شده است؛ رخدادهايي كه با صدايِ شليك گلوله و خاطرة الويس پريسلي (خوانندة جاز) به‌هم مرتبط مي‌شوند.
ماجراهاي هر سه اپيزود در شهرِ ممفيس (زادگاه الويس پريسلي) اتفاق مي‌افتند. در قسمت نخست (با نام «دور از يوكوهاما») دو توريست ژاپني به ممفيس مي‌آيند تا از خانة الويس در «گريس لند» بازديد كنند؛ اما مثل آدم‌هاي دو فيلمِ قبليِ جارموش (عجيب‌تر از بهشت و مغلوب قانون) هر آن‌چه برسر راه خود مي‌بينند، نشان از ويراني و خشونت دارد. آن‌چه جارموش نشان مي‌دهد كنايه‌اي از حرفي است كه چندبار پسرِ ژاپني به نامزدش مي‌گويد: او بار اول وقتي قطاري، شب‌هنگام، از وسط خرابه‌هاي شهرِ ممفيس مي‌گذرد، و بارِ دوم وقتي صدايِ شليك گلوله‌اي را در هتل مي‌شنوند، مي‌گويد: «اين‌جا امريكا است!» و آشكارا تأكيد مي‌كند كه چنين جايي «بهشت موعود» آن‌ها نيست. تعبير جارموش اين است كه امريكا كشوري است كه بر خشونت و قلع‌وقمعِ قبيله‌اي بنيان نهاده شده است، و اين خشونت را نمي‌توان از امريكا جدا كرد.
اپيزودهاي دوم و سومِ قطار اسرارآميز (با نام‌هاي «روح» و «گمشده در فضا») مكمل همين نوع نگاه هستند، و خود فيلم در كنارِ عجيب‌تر از بهشت و مغلوب قانون «سه‌گانه‌اي» را تشكيل مي‌دهد كه جامعة امريكا را از زاوية ديد آدم‌هايي مهاجر ترسيم مي‌كنند. اين آدم‌ها در فيلمِ عجيب‌تر از بهشت مهاجرانِ مجارستاني بودند، در مغلوب قانون يك ايتاليايي به نام باب، و در قطار اسرارآميز زوجِ جوان ژاپني و زن بيوة ايتاليايي كه، به‌شكلي استعاري، تابوتِ همسرش را همراه خود دارد.
شب روي زمين فيلمي است در پنج اپيزود، يا آن‌طور كه جارموش تأكيد كرده در پنج فصل. ماجراهاي فصل‌هاي پنج‌گانة شب روي زمين در پاريس، رم، نيويورك، لوس‌آنجلس و هلسينكي مي‌گذرند. جارموش هر فصل را با تأكيد بر احساسِ خاصي ساخته و پرداخته است: شاعرانه در پاريس، عصبي در رم، طنزآميز در نيويورك، سبّك در لوس‌آنجلس و سياه در هلسينكي. هدف او اين بود تا با انواع شكل‌هاي كمدي و با دريافت‌هاي متفاوتي از طنز و تراژدي ماجراهاي مورد نظر خود جلو دوربين بياورد. او مي‌گويد كه به‌مقدار فراوان از سينمايِ كمدي و كمدين‌ها تأثير پذيرفته است.
جيم جارموش پس از شب روي زمين احساس كرد حرفي براي گفتن ندارد، پس از آن تصميم گرفت تا ايدة جالبي نيافته، فيلم ديگري نسازد. چهار سال يعد مرده مُرده را ساخت. باز بين مرد مُرده و فيلمِ آخرش با نامِ گوست داگ، سلوك سامورايي چهار سال وقفه افتاد. او چنان‌كه خودش گفته است: ايده‌هايش از رؤياهايش سرچشمه مي‌گيرند، و اين رؤيا‌ها گاهي سياه‌وسفيداند و گاهي هم رنگي. جارموش معمولاً در فيلم‌هايش داستان تعريف نمي‌كند، بلكه به‌دنبال بررسيِ روابط ميان آدم‌ها است. او با ابهام و ايهام كار مي‌كند تا سبك ديداري و شنيداري‌اش متفاوت از سبك فيلم‌هاي هاليوودي باشد. فيلم‌هايش داستان‌هاي خاص و مشخصي ندارند، و حتي پاره‌اي از آن‌ها فاقد طرح كم‌رنگ داستاني هستند. چنين گرايشي نشان مي‌دهد كه جارموش علاقه‌اي ندارد فيلم‌هايش ساختاري قابل‌ پيش‌بيني داشته باشند. داستانِ فيلم‌هاي او شبيه لحظه‌ها و نكته‌هاي كوچكي از زندگيِ روزمره‌اند، و او همواره از توضيح دلايل رفتاريِ شخصيت‌هايش خودداري مي‌ورزد، و به‌شيوة فيلم‌هاي هاليوودي اصراري به توضيح‌هاي مكرر ندارد تا مخاطبانِ فيلمش را به‌ آن‌چه مي‌خواهد بگويد آگاه سازد.
مرد مّرده داستانِ سفرِ جسمي و روحيِ يك مردِ جوان به‌نامِ ويليام بليك است. بليك در نيمة دومِ قرنِ نوزدهم به اعماق و دورترين مرزهايِ غربِ وحشي سفر مي‌كند، و با مردي آشنا مي‌شود، كه اصرار دارد ثابت كند بليك شاعري انگليسي است كه سال‌ها پيش مّرده است. بليك به‌خلاف تمايل و اعتقادش به يك قاتل و مردي كه به‌مرور جسم‌اش در حالِ تحليل رفتن است بدل مي‌شود. او رها در جهاني ستم‌گر و پّرهرج و مرج، با مسايلي مواجه مي‌شود كه چشمش را بر روي ابعادِ مختلف زندگي باز مي‌كند. گويي او از سطحِ يك آينه عبور كرده، و از سمت ديگر به جهاني ناشناخته، در گذشته‌هاي دور، وارد شده است.
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
من يادداشت‌هاي زيادي، طي سال‌هاي متمادي، دربارة ايدة فيلمِ مرد مّرده برداشته بودم، و قبل از آن‌كه دست به‌كارِ نوشتنِ فيلم‌نامه بشوم مطالبي دربارة بوميانِ امريكا مطالعه كردم. كتابِ ويليام بليك را هم خواندم. واقعاً سال‌ها بود كه بليك را مطالعه نكرده بودم. خيلي تعجب كردم وقتي ديدم چه شباهت‌هاي عميقي بين انديشه‌هاي او و آن‌چه دربارة بوميانِ امريكا خوانده بودم وجود دارد. اين شباهت‌ها باعث شد كه او به درونِ داستانِ من قدم بگذارد.
جارموش در آخرين فيلمش با نامِ گوست داك: سلوك سامورايي زندگيِ آدمي عجيب و غريب را، كه خارق‌عادت عمل مي‌كند، به‌نمايش گذاشته است. محل سكونت گوست داگ بر فرازِ بامِ ساختماني بلند در كنارِ قفسِ بزرگ كبوترانش قرار دارد. او تنها است و با كسي حشرونشر ندارد. تنها دوست صميمي‌اش سياه‌پوستي فرانسوي است كه موقع گفت‌وگو زبان يك‌ديگر را نمي‌فهمند. او در عين حال كه از وسايل پيشرفته‌اي براي آدم‌كشي استفاده مي‌كند، پيغام‌هايش را به‌وسيلة كبوترهاي قاصد مي‌فرستد و دريافت مي‌كند؛ شيوه‌اي كه به‌قول يكي از تبه‌كاران ورافتاده است. او به‌شيوة سامورايي‌ها زندگي مي‌كند، آيين‌ها و راه و رسم آن‌ها را به‌جا مي‌آورد و براساس آموزه‌ها و آيينِ سلحشوريِ سامورايي آدم مي‌كشد. مريدِ استادش است، و در نبردِ نهايي با اسلحة خالي روبه‌روي او قرار مي‌گيرد، تا مبادا ناخواسته صدمه‌اي به وي برساند. خود جارموش در توضيخ ويژگي‌هاي شخصيت گوست داگ گفته است:
او حالتي شناور دارد؛ گويي روي توده‌اي ابر راه مي‌رود. چه در ماجراها و حوادث مختلف، و چه در روايتي كه از او به‌دست داده مي‌شود، بسيار سريع‌تر از ديگران، از خود واكنش نشان مي‌دهد و همواره به‌شكلي غيرمترقبه در هر كجا كه بخواهد حاضر مي‌شود.
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
واقع امر اين است كه من خيلي خودم را نقد و بررسي نمي‌كنم. واقعاً نمي‌خواهم بدانم يك فيلمِ جيم جارموش چه‌گونه فيلمي است. فقط سعي مي‌كنم چيزي را بياموزم، و بعد سراغِ فيلمِ بعدي بروم. من مي‌دانم كه مثلاً رابرت آلتمن دوست دارد بارها فيلم‌هاي قديمي‌اش را تماشا كند، و آن‌ها را براي مردم نمايش بدهد؛ اما من در زندگي‌ام از اين‌كه به عقب برگردم احساسِ راحتي نمي‌كنم؛ هر چند دوست دارم مثل او باشم؛ چرا كه آلتمن فيلم‌هايش را واقعاً دوست دارد، و به آن‌ها افتخار مي‌كند. فيلم‌هايش مثل بچه‌هايش هستند. فيلم‌هاي من هم مثل فرزندانم هستند؛ اما من آن‌ها را به سربازي مي‌فرستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:48  توسط سلمان  |