نقدی بر مرد مرده
مرد مُرده روايتي انتقادي از و هجوآميز تاريخِ شكلگيريِ امريكا است، با اين تفاوت كه روايت جارموش بهشكلي معكوس بهتصوير درآمده است. ويليام بليك سوار بر قطاري است كه سفيدپوستها از پنجرة واگنهايش هر جنبندهاي را با شليك گلوله از پا درميآورند. مسافرانِ قطار، جماعت بيهويت و خشني هستند كه آمدهاند تا ويران كنند و همه چيز را به تصاحبِ خود درآورند. سكانسِ بعديِ فيلم ورودِ ويليام بليك به شهركي سفيدپوستنشين و مواجهة او با جان ديكنسونِ كارخانهدار است. با گريختنِ بليك از شهر او را در جنگل و دشت در كنار سرخپوستي بازمييابيم، كه بهتعبير خودش با صداي بلند حرف ميزند؛ اما چيزي نميگويد! او بليك را به سفري دور و دراز ميبرد تا به شهري سرخپوستي ميرسند؛ دهكدة سرخپوستنشين در كنارِ رودخانة «آينة آبها»، كه استعارهاي از سرچشمة زندگي است، واقع شده است؛ يعني امريكايي كه در آغاز بوده، به سرخپوستها تعلق داشته و با تاراندنِ آنها از سرزمينِ آبا و اجداديشان، شهرهاي مهاجرنشين تشكيل شده است؛ مهاجراني كه مثل جان ديكنسون يا سه ياغيِ جايزهبگيري كه به استخدام او درميآيند، دايماً اسلحه بهدست دارند و زور ميگويند. خود جارموش گفته است:
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
مرد مّرده فيلمي است در مورد بنيانِ تصورِ امريكايي. همراه ويليام بليك از تصاويرِ شهري، خيابانها و كارخانهها حركت ميكنيم تا بهتدريج خود را در دهكدة سرخپوستها، در دلِ طبيعت، بيابيم؛ مثل آنكه با تصويرِ آب براي رسيدن به اصالتها، جهتِ عكسِ تماميِ تاريخِ عصرِ صنعتي را در پيش بگيريم. در انتهاي فيلم، شكلي از چرخش را تمام ميكنيم. دهكدة سرخپوستها انعكاسي از شهرِ كوچك ابتداي فيلم است، و سفرِ پايانيِ بليك با قايق، تكرارِ سفرِ ابتدايي او با قطار در آغاز فيلم است.
از نظرِ جارموش، مرد مُرده چون درمورد امريكا است، دربارة خشونت هم هست؛ زيرا خشونت جزو مكملِ امريكا و تاريخِ آن است. مرد مُرده از اين لحاظ فيلمي تلخ و بدبينانه است.
نخستين نماهاي فيلمِ مرد مّرده بيانگرِ تهاجمِ ماشين و انسان به دنيايِ بكرِ بوميانِ غرب است. قطاري سفيركشان در عمقِ دشتها و از كنارِ كوهها ميگذرد، و در فاصلة هر نما از داخلِ واگنها، اجزايي از قطار نشان داده ميشود، كه اين تهاجم را مؤكدتر ميسازد. سازندة موسيقي متنِ فيلم، نيل يانگ، كه آهنگ ساز و خوانندة مشهورِ راك است، رويِ نماهايِ بستة چرخهاي لكوموتيو از آكوردِ گيتارِ برقي استفاده كرده، كه تا قطعِ نما به داخلِ كوپهها ادامه مييابد. يانگ گفته است:
نقلقول نيل يانگ (با صداي دوبلور آقا):
آن ماشينِ غول پيكري كه بيمهار به حركت درآمده بود، به نظرش غيرقابل كنترل ميآمد؛ گويي هيچ نيرويي نميتوانست مانعِ حركتش شود. قطع و وصلِ آكوردِ گيتارِ برقي با تغيير و قطعِ نماها بر اين موضوعِ غيرمتعارف دلالت ميكند.
نماهاي داخلِ كوپه تأكيد بر قامت و قيافة آدمهايي است كه لبخند خشونتباري بر لب دارند. آنها هر چند لحظه تفنگهايشان را از پنجرة واگنها بيرون ميبرند و بهسويِ هر جنبدهاي شليك ميكنند. با همين چند نمايِ افتتاحيه، يورشِ سفيدپوستانِ مهاجم به قلبِ سرزمينِ بوميانِ سرخپوست بهطرزي موجز و در عين حال دقيق نشان داده ميشود.
اين هجوم در طولِ فيلم گسترش مييابد؛ از جمله در صحنههايي كه ويليام بليك براي استخدامشدن به كارخانة ديكنسون ميرود تا بهعنوان حسابدار بهكار مشغول شود، يا در نماهايي از شهرِ درهم ريختهاي كه دودكشِ كارخانهها هجومِ سفيدپوستان و صنعت را به محيطي بكر و وحشي نشان ميدهد، يا در صحنههاي مكرري كه ويليام بليك تحت تعقيبِ چند جايزهبگيرِ ياغي نشان داده ميشود. اين صحنهها همچون كابوسي است كه جارموش با تكرارشان مخاطبانِ فيلمش را با آن درگير ميسازد.
جارموش در فيلمش هيچ آدمي را تأييد نميكند. سفيدپوستها در خشونت و دنائت كمترين برترياي به يكديگر ندارند، تعقيبكنندگانِ بليك يكي از ديكري پستتر و خائفتراند، و خودِ بليك نه خوب است، نه بد، نه خيلي دوستداشتني است، و نه خيلي منفور. آنها گرد هم آمدهاند تا ما را با خود به سفري ببرند كه همانطور كه بليك را از پا درميآورد و جسم و جانِ او را تحليل ميبرد، وجهي استعاري هم دارد. اين نگاه استعاري، بيش از هر چيز بيانگرِ نگاهي تلخ و بدبينانه به شكلگيريِ يك هجوم و تشكيل يك كشور است.
بدينسان جارموش با كنار هم قرار دادنِ بليك و «هيچكس» و همراه و همسفر كردنِ آندو، بار ديگر ديدگاه انتقاديِ خود را به غرب بيان ميكند. اين ديدگاه تكرار و تداومِ همان نگاهي است كه جارموش پيش از اين در فيلمهاي ديگرش مثل شب روي زمين، عجيبتر از بهشت و مغلوبِ قانون هم اشاعه و ترويج كرده بود.
جارموش در دو فيلمِ مرد مّرده و گوست داگ: سلوك سامورايي به عرفانِ سرخپوستي و فلسفة شرق ميپردازد. در گوست داگ، متأثر از كتابِ «ساموراييها: هاگاكوره»، جابهجا، از آموزههاي آن كتاب، بهعنوان مياننويس استفاده ميكند. جارموش براي توجيه و تفسيرِ شخصيت گوست داگ، كه هم آدمي رئوف و ملايم و دوستدارِ پرندگان و اهل كتاب است، و هم در خشونت و قصاوت در كشتنِ رقيبانِ خود كوتاهي نميورزد، او را در رفتارش به «فرهنگ شائولين» مرتبط ميكند. آدمها براساس «فرهنگ شائولين» هم سلحشورند، و از راه و رسمِ سلحشورانِ پيروي ميكنند و بهسادگي آدم ميكشند، و هم ميتوانند روشنانديش باشند و چون راهبان عمل كنند. آنها رفتارِ خود را خشن ارزيابي نميكنند، بلكه آنرا توجيهي براي سير و سلوك در راه و آييني ميدانند كه بهآن معتقداند.
جارموش در مرد مّرده نيز به نوعي از عرفانِ سرخپوستي ميپردازد. كه بهويژه در سالهاي اخيرتر در آثارِ كارلوس كاستا ـ ندا و شخصيت معروفِ دون خوان تبلور و تجلي يافته است.
نخستين جملهاي كه در فيلمِ گوست داگ: سلوك سامورايي از «كتاب سامورايي: هاگا كوره» نقل ميشود دربارة مرگ است، با اين مضمون: «سلوكِ سامورايي در مرگ يافت ميشود. تمركز بر مرگِ محتوم بايد روزبهروز تمرين شود. انسان ناگزير است كه هر روز به مرگ خود بينديشد، و اين ذات و جوهرِ سلوك سامورايي است.» اين نكته هم از «هاگاكوره» نقل ميشود كه: «در همة موارد اين نقطة پايان است كه اهميت دارد.» نقطة پايانِ زندگيِ گوست داگ، مرگي به اختيارِ خويش است. گوست داگ، طبق آيينِ سامورايي، ميخواهد بهدست همان كسي كشته شود كه گمان ميكند پيش از اين جان او را نجات داده بوده است. مرد مّرده هم دربارة مرگ است؛ مرگِ آيينها و سنتها، طيعت، بوميان و مهاجري بهنامِ ويليام بليك.
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگترين رازِ زندگي هم هست. براي ويليام بليك در مرد مّرده سفر احياگرِ زندگي است. براي «هيچكس»، سفر يك مراسمِ مداوم است، كه هدف از آن بازگرداندنِ بليك به سطحِ روحِ جهان است. از نظرِ او، روحِ بليك جسمِ خود را گم كرده و به جهانِ مادي بازگشته است. ديدگاه «هيچكس». كه در آن زندگي يك دايرة بيپايان تعبير ميشود، عنصري اصلي و اساسي در فيلمِ مرد مّرده محسوب ميشود.
جارموش از همان ابتدا مصمم بود تا مرد مّرده را بهصورت سياه و سفيد بسازد. او براي اين تصميم دلايل متعددي داشت: نخست اينكه داستانِ فيلم دربارة مردي است كه بهانجامِ سفري مبادرت ميورزد كه او را از همة آنچه آشنا و متداول است دور و دورتر ميسازد. رنگ، بهويژه در چشماندازهاي طبيعي، بيننده را با مناظري كه از پيش دربارة جايگاه آنها در ذهن دارد، پيوند ميزند. اين موضوع قبل از هر چيز موجب تضعيف و از كفرفتنِ يك عنصرِ بنيادين در فيلم ميشود. دليل دوم اين بود كه ماجراهاي فيلم در قرن نوزدهم بهوقوع ميپيوندند، كه در غيابِ بخشِ وسيعي از اطلاعات دربارة اين دوره ـ كه رنگ ميتوانست، آنرا تلطيف كند، سياه و سفيد بودنِ فيلم تمهيد هوشمندانهاي است براي تأكيد بر فاصلة تاريخيِ رويدادها با زمانِ معاصر، و خنثيكردنِ شباهت با موضوعها و مكانهاي مشخصي كه در زمان حاضر وجود دارند.
نقل قول جيم جارموش (با صداي دوبلور آقا):
علت ديگرِ سياه و سفيد بودنِ فيلم اين بود كه فيلمهايي كه در ژانرِ وسترن ساخته شدند، داراي همان رنگمايههاي مات و غبارگرفته بودند؛ در فيلمهايي كه سرجئو لئونه يا كلينت ايستوود ساختهاند بهنظرم رنگها هميشه همانگونه هستند. اگر اين رنگها خودآگاه يا ناخودآگاه روي ذهنِ تماشاگر تأثير ميگذارند، من ترجيح ميدهم كه سياه و سفيد بودنِ مرد مّرده فضا و حال و هوايِ فيلمها يا حتي فيلمهاي كوروساوا و ميزوگوشي را بهخاطر بياورند، تا اينكه يادآورِ وسترنهاي اخير باشد.
بهجز اينها جارموش مايل بود بار ديگر با روبي مولر كار كند كه پيش از اين فيلمهاي مغلوب قانون و قطار اسرارآميز را براي جارموش فيلمبرداري كرده بود. مولر با استفاده از نگاتيو، سفيديها و سياهيها و حتي خاكستريها را بهطرزي هنرمندانه ثبت كرد. بهزعمِ جارموش تأثيراتِ مورد نظر او با فيلمِ رنگي از كار درنميآمد.
جيم جارموش مرد مُرده را در ژانر فيلمهاي وسترن ساخته است. او البته به ژانر وسترن علاقة زيادي ندارد، بلكه ژانر وسترن را انتخاب كرده بود تا آن را هجو و نفي كند، و فيلمي ضدوسترن بسازد. بهتعبير ديگر، فيلمِ وسترن، همواره، نشانههايي از امريكا را با خود دارد؛ اما مرد مُرده با ديدگاهي انتقادي، موجويت و اصالت ايالات متحدة امريكا را نفي و انكار ميكند. از اين لحاظ ويليام بليك هيچ شباهتي به قهرمانهاي فيلمهاي وسترن ـ كه براي اثباتِ ياغيگريهاي سرخپوستها و از خودگذشتگيِ مهاجران ساخته ميشوند ـ ندارد؛ مرد مُرده ـ چنانكه خودِ جارموش هم گفته است ـ از حيث زيباييشناسي به فيلمهاي كوروساوا و ميزوگوشي شباهت دارد.
مرد مُرده از حيث ساختار، روايتي خطي و مستقيم دارد؛ اما جارموش هر چه داستان پيش برده ميشود، آن را تكهتكه ميكند. او از استادش نيكلاس ري و همچنين باستر كيتن آموخته است كه بههر صحنه از فيلمش بهشكلي مستقل بپردازد. تصاويرِ قبل از شروعِ عنوانبندي در مرد مُرده گويايِ چنين صحنههايي هستند: نخستين نمايِ فيلم، تصوير بستة چرخهاي قطارِ در حالِ حركت است. در تصوير بعد، ويليام بليك را ميبينيم كه در واگن قطار نشسته و به اطرافش نگاه ميكند. دوباره به حركت چرخهاي قطار برش زده ميشود، و باز بليك را ميبينيم كه خواب است، بيدار ميشود و بيرون را نگاه، و سپس روبهرويش مسافراني ميبيند كه شباهتي به مسافرانِ قبلي ندارند. جارموش از تكرار اين تصاوير نتيجه ميگيرد: چنين برشهايي در تصوير ميتواند فيلم را به موسيقي و شعر نزديك كند. همانطور كه ما با خواندنِ يك بيت يا سطر از شعر، تصويرِ جديدي را تجربه ميكنيم، هر برشِ تصويري در مرده مُرده هم گويايِ تجربهاي جديد و گذشت تديجي زمان است.