شبح جنگجو ( يا كاگه‌موشا) براي آكي‌را كوروساواي هفتاد ساله توليدي عظيم محسوب مي‌شد. دشواريِ اولية توليد فيلم، يافتنِ مكان‌هايي در ژاپنِ مدرنِ بود كه همه‌جا جلوه‌هاي تمدن، مثل ساختمان‌هاي جديد و سيم‌ها و كابل‌هاي برق و تلفن و دكل‌هاي تلويزيون كار را براي گروه توليد سخت و دشوار مي‌كرد. كوروساوا براي يافتنِ بازيگرانِ فيلم در روزنامه‌هاي كثيرالانتشار آگهي داد، و همه ـ حتي آن آخرين سربازي را كه در ميدانِ نبرد كشته مي‌شود ـ خودش انتخاب كرد. همچنين براي ايفايِ نقشِ «شين‌گن تاكه‌دا» بازيگري به‌نامِ شينتارو كاتسو انتخاب شده بود؛ اما او در همان روز اول فيلم‌برداري با كوروساوا مشكل پيدا كرد، و با خودخواهي اظهار داشت كه آكي‌را كوروساوا براي ساختنِ فيلمِ خوب بيش از اندازه پير شده است، و تواناييِ لازم را ندارد. كوروساوا هم به‌تلافي او را كنار گذاشت، و صحنة فيلم‌برداري اخراج كرد. تهيه‌كنندة فيلم بلافاصله توشيرو ميفونه را براي ايفاي اين نقش پيشنهاد كرد؛ اما روابط كوروساوا و ميفونه، كه پس از فيلمِ ريش قرمز رو به سردي گذاشته بود، بيش از هميشه تيره و تار، و سكوتي ناراحت بين آن‌دو حكمفرما بود. به‌ناچار تاتسو ناكادايي انتخاب شد، كه در دونقشِ شين‌گن تاكه‌دا و بدل او (كاگه موشا) به‌ايفاي نقش پرداخت. كوروساوا مايل بود كازوئو مياگاوا، كه مدير باتجربة فيلم‌برداريِ فيلم‌هاي راشومون و يوجيمبو بود، فيلم‌برداريِ كاگه موشا را انجام دهد؛ اما مياگاوا بر اثر ابتلا به ديابت در حال كورشدن بود و بايد از كارش كناره‌ گيري مي‌كرد. كوروساوا به‌سراغ تاكائو سايتو و ماساهارو اوئه‌دا رفت، كه كارشان را زير نظر كازئو مياگاوا و آساكازو ناكايي به‌خوبي انجام دادند، و يكي از درخشان‌ترين فيلم‌هاي رنگيِ كوروساوا را از كار درآوردند. همچنين هزينة نهاييِ توليدِ كاگه موشا بالغ بر شش ميليون دلار بود، كه در نمايش عمومي بيش از ده ميليون دلار فروش كرد، و در سال از حيث تجاري يكي از موفق‌ترين فيلم‌هاي به‌نمايش درآمده در ژاپن و سراسر جهان بود، و تهيه‌كننده‌ها را دوباره نسبت به كوروساوا و توانايي‌هايش اميدوار ساخت.

يكي از نكاتِ كليديِ فيلمِ كاگه موشا اين است كه در اوضاع و احوالِ اجتماعيِ قرنِ شانزدهمِ ژاپن تقريباً همه غيرقابلِ تغيير بودند. آدم‌ها حرفه و كار و كاسبيِ خود را انجام نمي‌دادند، بلكه حرفه و كارشان عيناً همان‌چيزي بود كه در وجودشان تجلي مي‌يافت، و به‌عبارتي با آن يا آن‌را زندگي مي‌كردند. اين حقيقت كه اغلب آن‌ها لباس‌‌هاي يكساني مي‌پوشيدند و موهاي خود را به‌يك شكل اصلاح مي‌كردند، موجب ‌شده است كه آن‌ها را با دشواري از يكديگر بازبشناسيم؛ اما موضوع اصلي اين است كه اغلبِ اين اشخاص اجيرشده بودند
.

 

اگر فيلمِ كاگه موشا قدري كُند به‌نظر مي‌آيد به‌دليلِ ركودِ كُشندة چنين جوامعي است، و البته كوروساوا كارگرداني نبود كه هراسي داشته باشد كه با انعكاسِ اين مسئله حوصلة پاره‌اي از تماشاگرانِ فيلمش را سر ببرد.
كوروساوا در اغلب فيلم‌هايش همواره به شخصيت‌ها و آمال و آرزوهاي آن‌ها بيش از حادثه و تعليقِ صرف بها داده است. از اين لحاظ كاگه موشا هم فيلمي نيست كه در آن صحنه‌هاي نبرد به‌خوديِ خود مهم باشند. با وجود اين كوروساوا در كاگه موشا به‌مراتب كم‌تر از معمولِ ساير فيلم‌هايش از صحنه‌هاي پّرمخاطرة نبرد استفاده كرده است
.
كاگه موشا دربارة « رهبر» و سردارِ نبرد است؛ سرداري كه حرفة او اين است كه آسوده و شايد بي‌احساس ـ چون «كوه» ـ بنشيند، و اگر چه ظاهراً هيچ‌كاري انجام نمي‌دهد، با حضورش دلاوري و غرور و عاطفه و احساس را به سربازانش منتقل سازد
.

يكي از سكانس‌‌هاي ماندگارِ فيلمِ كاگه موشا فصلي است كه با حملة دشمن بسياري از اطرافيانِ شين‌گن تاكه‌دا كشته شده‌اند؛ اما شبحِ شين‌گن بايد همچون «كوه»ي پّرصلابت استوار بماند، و ديگران ـ يعني خيلِ بي‌پناه سربازانش ـ با كشتة خود پشته‌اي بسازند كه او را از گزند دشمن محفوظ بدارد. اين سكانس به‌خوبي ارزشِ حياتِ آدمي را در زير سيطرة چنين سلاطين و سرداراني نشان مي‌دهد. آيا جانِ آدم‌ها به‌راستي ارزشمند است؟ و اگر چنين است: جانِ چه كسي بهاي بيش‌تري دارد؟ آيا زندگيِ شين‌گن تاكه‌دا ارزشمندتر از زندگيِ كاگه موشا است، يا اين‌كه جانِ سلطاني همچون او به همان قيمت جانِ هوادارانِ وي است؟


يكي از صحنه‌هاي درخشانِ فيلمِ كاگه موشا نمايِ بلندي از آسمانِ خون‌رنگ و نارنجي است، كه چند سرباز روي زمين ـ نزديك دوربين ـ نشسته‌اند. وضوحِ اصليِ نما روي سربازانِ ديگري است كه در خطالرأس افق ـ دورتر از آن‌ها ـ در حالِ گذر هستند. ميزانسنِ اين نما به‌گونه‌اي است كه به‌نظر مي‌رسد ستونِ سربازانِ در حالِ حركت، منبع نورِ اصلي و درخشان را مسدود ساخته است. با چنين تركيب‌بندي‌اي سربازاني كه در پسزمينة قابِ تصوير در حال عبور هستند بيش از سربازاني كه در كنار دوربين‌اند در كانون توجه قرار دارند.

 

نماهاي پس از نبردِ پاياني نيز يكي از دقيق‌ترين صحنه‌هاي فيلم هستند. ارتباط بين نماهاي بازتر، كه بر وسعت خون‌ريزي تأكيد دارند، و نماهاي بسته، كه بر پيكرهاي مجروحان و زخمي ها متمركز مي‌شود، از تأثرانگيزترين ‌بخش‌هاي فيلم هستند، و در صحنة نبرد بهترين نماها، تصاويري از اسب‌هايي است كه تلاش مي‌كنند روي پاي خود بلند شوند.

كوروساوا گفته است
:

" من به نبردِ بزرگِ ناگاشينو، كه هنوز همچون يك پرسش در تاريخ باقي مانده، بسيار علاقه‌مندم. هيچ‌كس اين نكته را بازگو نكرده كه چرا همة سربازانِ «تاكه‌دا» بايد كشته شوند؛ در حالي‌كه سربازانِ نبوناگا اودا يا اياسو توكوگاوا كاري نكرده بودند. بديهي است كه نبوناگا اودا يك نابغه بود؛ يك انسانِ نوگرا نسبت به طبقة متوسط ژاپني‌هاي آن زمان. نبوناگا، همچون مبلغانِ مذهبي، مي‌دانست كه زمين گرد است، و اطلاعاتِ زيادي درمورد جهانِ پيرامون خود داشت. او همچنين در وارد كردنِ مسايل و نظرياتِ تازه از خارج بسيار كوشا بود. اين شخصيت با چنين ويژگي‌هايي باعث شكست تاكه‌دا شد. من ناگزير بودم كه اين مسئله را در نظر بگيرم كه چه‌طور يك دزد مي‌تواند تا اين حد در شخصيت شين‌گن فرو برود؛ به‌نحوي كه واقعاً به‌او مبدل شود. به‌نظر من اين موضوع بايستي به‌‌دليل شخصيت بسيار قويِ خود شينگن باشد. بنابراين اعتقاد دارم كه آن سربازي كه در نبرد جان مي‌بازد بايستي توسط شين‌گن تاكه‌دا افسون شده باشد. بي‌ترديد سربازاني كه در عملياتي فداكارانه، خود را براي حفظ جانِ شين‌گن جلو گلوله قرار مي‌دهند بي‌ترديد شيفته و شيداي او هستند
."

پس از مرگِ شين‌گن تاكه‌دا برادرش نوبوكادو تاكه‌دا اعضايِ ستادِ جنگ طايفه را راضي مي‌كند تا با مخفي نگه‌داشتنِ خبرِ مرگِ برادرِ ارشدش و نشاندنِ كاگه موشا ـ دزدي كه ابتدا به مرگ محكوم شده و سپس به‌دليل شباهت كم‌نظيرش با شين‌گن مورد عفو قرار گرفته بود ـ به‌جاي او، مانعِ سقوط حتميِ خاندانِ شين‌گن شود. پس از مجاب‌كردنِ كاگه موشا او را در نقطه‌اي مرتفع، كه مّشرف بر جبهة نبرد است، مي‌نشانند، و چنين حكم مي‌كنند: «هر اتفاقي كه بيفتد تو بايد مانند كوه بي‌حركت بماني

گروهي از نگهبان‌هاي جوان براي محافظت در اطرافِ كاگه موشا گرد مي‌آيند و تا صبحِ روز بعد انبوهي جسد، چون حصار، كاگه موشا را از تيرهاي نامريي، كه به‌سوي او شليك مي‌شود، در امان نگه مي‌دارد. در سپيده‌دم، كاگه موشا از خطر جسته است. او با اداي تكه‌كلامي از شين‌گن كه مي‌گفت: «كسي تكان نخورد»، طوري وانمود مي‌كند كه گويي روحِ شين‌گن در شبحِ او دميده شده و حلول كرده است، و چند لحظه بعدتر ـ پس از بازيافتنِ آرامش ـ خود را زندانيِ شبح شين‌گن تاكه‌دا مي‌يابد، و به‌تدريج هويتش را به‌عنوان يك دزد و ياغي از دست مي‌دهد، و از اين لحظه به‌بعد نوبوكادا (برادر شين‌گن) با طرح اين پرسش كه هنگامي‌‌كه فاش شود شين‌گنِ واقعي مّرده است، سرنوشت شبح‌اش چه خواهد شد؟ ما را وارد ماجرايي مي‌كند كه مرزِ بين واقعيت و رؤيا در آن وجود ندارد
.

در نمايِ مّعرف يا ابتداييِ فيلم، كه طولاني‌ترين نمايِ همة فيلم‌هاي كوروساوا است، و حدود شش دقيقه به درازا مي‌كشد، حرف‌هايي كه بين شين‌گن تاكه دا و كاگه ‌موشا رد و بدل مي‌شود از حيث فلسفي بر هماننديِ آن‌دو دلالت دارد. آن‌دو به لحاظ ريخت و قيافة ظاهري شباهت تام و تمامي با هم دارند، و نقش‌شان را تاتسويا ناكادايي بازي مي‌كند. كاگه موشا به‌دليل سرقت چند سكه دزد محسوب مي‌شود، و شين‌گن به‌دليل چپاول تمامِ مّلك و سرزمينِ خود در احراز اين مقام بسيار فراتر از كاگه‌ موشا قرار دارد. آن‌دو در بحثي منصفانه مي‌پذيرند كه به‌هم شبيه‌اند، و از يك جنس‌اند. براي همين وقتي شين‌گن با گلولة دشمن كشته مي‌شود، برادرش نبوكادو، كاگه موشا را به‌دليل شباهت‌هاي ظاهري و ذاتي‌اي كه او با شين‌گن دارد، وي را به‌عنوان بدل برادرش انتخاب مي‌كند، تا مملكت را در آن لحظه‌هاي بحراني از فروپاشي نجات بخشد. كاگه موشا از هيئت دزد به هيئت فرمانروا درمي‌آيد، و به‌تدريج مبدل به شينگن تاكه‌دا مي‌شود. اين درون‌ماية اصليِ فيلمِ كوروساوا براي پيوند دادنِ ميان رؤيا و واقعيت است. مسئلة اصلي اين نيست كه «بدل» نقشِ سرورش را خوب بازي مي‌كند يا نه، بلكه مسئلة اصلي اين است كه او تبديل به شخص ديگري «مي‌شود» و بدل، خودش هم اين «شدن» را باور مي‌كند. در چنين وضعي رؤيا به واقعيت مي‌پيوندد؛ اما اسبِ شين‌گن تنها موجودي است كه اين يكي «شدن» را باور ندارد. اسب، ساده‌لوحيِ اطرافيانِ شينگن را ندارد. فقط ما هستيم كه مي‌توانيم چيزي فراي واقعيت را جايگزينِ واقعيت كنيم؛ و فقط ماييم كه مي‌توانيم به چشمان‌مان بگوييم چه چيزهايي را ببينند، و چه‌گونه ببينند
.

 

كاگه موشا شخصيتي تراژيك است، چرا كه سرنوشت او به‌هر شكلي كه رقم بخورد شكست خورده است. هر افتخاري كه كسب كند به شين‌گن تاكه‌دا تعلق دارد، و هر بلا و خطري كه بر او نازل و حادث شود متوجه خود او است. شايد مهم‌ترين نكتة فيلم اين باشد كه آدمي كه به‌يكباره خود را بالا مي‌كشد، ديگر هرگز نمي‌تواند به جايگاه پيشينِ خود بازگردد.
وقتي‌كه كاگه موشا توسط نگهبان‌ها از قصر رانده مي‌شود هيچ‌كس و هيچ‌چيز ـ حتي ذات و شخصيتٍ خودِ سابق‌اش هم ـ نيست، و به موجودي وحشت‌زده، تهي و خسته مي‌ماند، كه گويي جهان در نظر او همة ارزش‌هايش را از دست داده است، و در همين لحظه است كه گفتة نوبوكادا متحقق مي‌شود: «هنگامي‌كه فاش شود شين‌گن مرده است، سرنوشتِ شبح‌اش چه خواهد شد.» زيرا بنا به‌اين اعتقاد و باورِ عمومي شبح نمي‌تواند بدون وجودِ «خودِ واقعي‌اش» يا جسم و كالبد شخصي كه در آن حلول كرده زنده باشد. اين نكته همان موضوعي است كه در مواجهة رؤيايي‌اي كاگه موشا و شبحِ واقعيِ شين‌گن هم بين آن‌دو رد و بدل مي‌شود
.
تنها راه نجاتِ كاگه موشا از بي‌هويتي اين است كه خودش بازي‌اي را كه در آن داخل شده تا به‌آخر ادامه بدهد. به سرزمينِ مردگان، به ميدان نبرد و در ميان اجساد كشتگانِ جنگ، قدم بگذارد، در ميانِ آن‌ها پرسه بزند يا كشته شود؛ يعني همان توصيه‌اي كه شبحِ شين‌گن براي او دارد: كاگه موشا بايد از اين دنيا چشم بپوشد و شبحي نابودشده باشد
.

كاگه موشا پس از كشته‌شدنِ سربازاني ـ كه جزو لشكر خود مي‌داند ـ با نيزه‌اي در دست، بي هدف، به ميدانِ نبرد مي‌رود تا با شليك گلوله‌اي از سلاحِ آتشين كشته شود. سپس خود را به رودخانه مي‌اندازد تا در كنارِ پرچمِ جنگيِ شين‌گن تاكه‌دا جان بدهد. كاگه موشا و پرچم را موجِ آب در بر مي‌گيرد، و بدينسان بازيِ رؤيا و واقعيتي كه كاگه موشا خود را با آن درگير كرده با مرگِ محتوم به پايان مي‌رسد، و يك‌بار ديگر بر اين موضوع تأكيد مي‌شود كه هيچ چيز پايدار نيست، و چنان‌كه پيش از اين از زبانِ نوبوناگايِ پارسا شنيده‌ايم: غرورِ آدم‌ها ديري نمي‌پايد، سلاطين و قدرتمندان روزي به‌زير خواهند شد؛ همان‌گونه كه باد، گرد و غبار را با خود خواهد مي‌برد.

 

كوروساوا گفته است:

" در تمام فيلم‌نامه‌هايي كه من به تنهايي نوشتم قهرمانان در پايان مي‌ميرند. كاگه موشا، كه سومين فيلم من با اين نوع پايا‌ن‌بندي است، موجب شد كه از خودم بپرسم كه اگر دليل آن اين نيست كه اميد داشتن در جهانِ واقعي ما ديگر دوامي ندارد، پس طبيعي است كه من هم به چنين فرجامي اعتقاد داشته باشم
."

كوروساوا مي‌گفت هيچ‌گاه فيلمي را كه نخواسته بسازد، نساخته است، و در مواردي كه ملزم شده فيلمش سرمايه‌اي را كه صرف آن شده بازگرداند، كارش را رها كرده است. از نظر او فيلم‌ساز بايستي بداند كه بايد با خودش صادق باشد. تهيه‌كننده سرمايه را در اختيارِ كارگردان قرار مي‌دهد ، پس كارگردان هم بايستي بپذيرد كه تهيه‌كننده خلاقيت او را باور دارد. در نزد كوروساوا وقتي هدف، پول درآوردن باشد سخت است كه از حقيقت حرف بزنيم. از نظرِ كوروساوا راحت‌تر اين است كه به تاريخِ ژاپن و بازگوييِ ارزش‌هاي آن پرداخته شود؛ زيرا ژاپني‌ها فرهنگ و سنت‌هاي‌شان را فراموش كرده‌اند و بايستي به داستان‌هايي پرداخت كه دربارة گذشتة مردم هستند. بديهي است كه كوروساوا با چنين ديدگاه و طرز تفكري نمي‌توانست فيلم‌سازي شرقي با تفكراتِ غربي باشد
.